تبليغاتX
غم نامه ی یاسمن ها

غم نامه ی یاسمن ها

بیا گوش کن ندای دلم را

ام المصائب

وقتي نام مرا  مي نويسي.

بايست...

نه به احترام من،به احترام كسي كه نامش بر من است.

......سلام بر بانوي مصائب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 23:47  توسط zeinab  | 

باران گرفت و باز باران را چه خوب می خوانم.

گاهی دلم می خواهد باران ببارد.نه برای هیچ دل دیگری فقط برای ناحیه من.‌

آنجا که دلم بدون آب مانده است. می گو یند باران نگاه خداست . 

آیا می شود دلی بی نگاه خدا زنده باشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 12:43  توسط zeinab  | 

...........

بیهوده حرف های مرا خط خطی نکن من دفتر نقاشی کودکیت نیستم

این روزها بیشتر شبیه قاصدکم

گونه اش را که باد می نوازد در هوا متلاشی می شود

تو کجایی که ببینی

من پیش از باد متلاشی شده ام

من از باد می رنجم

به گمانم هوای دلم بارانیست

کدام زمین خشک اب به رو ندیده است

بگوید ببارم

بی دریغ............

بی شک بی وقفه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:26  توسط zeinab  | 

دل نوشته ی کودک

مادربزرگ میگه تو بچه با نمکی هستی.اما خوب من چه جوری شد که با نمک شدم؟ یاد حرف مامان

افتاد م که میگفت:وقتی به دنیا اومدی .اولین کاری که کردی گریه بود. انقدر اشک ریختی که صورتت

سرخ شد مثل یک گل سرخ شده بودی. حالا می فهمم چطور بانمک شدم.اشکام رو گونه هام سرید و

من اونارو مزه مزه کردم. من از همون اول با نمک بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:3  توسط zeinab  | 

خدايييييييييييييييييييييييييي من

امشب تمام قواي بدن رنجورم در نوك انگشتانم جمع شده است .انگشتان متورمم بي قرار براي نوشتند.امشب به خودم فكر مي كنم همش دم از اين ميزنم كه مغرور نباشم. اما ميخواهم خود خواهي كنم با خودم حرف بزنم به خودم فكر كنم.20 سالم است اما امشب به نظر تكيده ام ماهي ديگر 21 ساله ميشوم اما فكر ميكنم دستانم خاليست.كوله بارم تهي تر و مسير طولاني. تا خداراه بسيار است .خدا براي درك انسان عاجزي چون من در نفس هايم زندگي ميكند ميدانم خدا از رگ گردن به من نزديكتر است اما باز ميگويم مسير طولانيست . . . خداي نفس هايم اگر آني از دم و بازدمم كه تو باشي غافل شدم خودت را از من نگير حتي اگر نفسي از من گرفته ميشود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:52  توسط zeinab  | 

 

من هستم ، و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ، و روانی که پر از ریزش دوست.

خوابم چه سبک ، ابر نیایش چه بلند ، و چه زیبا بوته ی زیست ، و چه تنها من!

منتظر نقد هاي سازنده تون هستم:

 

گل پري باز نشسته

زير درخت پسته

پيشوي گل پري جون

دوست شده با ماهيشون

باز بوي ريحون اومد

چه خوب بي بي زود اومد

پر از ميوه  و سبزي

زنبيل زرد بي بي

قراره بي بي و گل پري

با هم برن مهموني

اما انگار نميشه

مهمونيشون جور بشه

تو خونه ي بي بي جون

اومد واسشون مهمون

بي بي ميگه گل پري

واسه چي ناراحتي

هميشه يادت باشه

روز و شبم كه باشه

مهمون تاج سر ماست

مهمون حبييب خداست

در پناه خدايي كه در همين نزديكيست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:24  توسط zeinab  | 

خدایا تنهایم نگذار...

 

  حالم بعد رفتن تو خوش نیست

                                             تمام روزارو جمعه میبینم...                                                          

گاهي گمان مي كنم مگر ميشود كلاغ با تما م سياهي اش بي پناه  باشد  مگر ميشود ماهي در

عطش اب بي حوض بماند و جان دهد مگر ميشود فكر كرد فرشته بي بالش  كودكي را در اغوش گيرد

و اذان را در گوشش زمزمه كند. مگر ميشود انسان  بي ايمان باشدو زنده بماند . نه محال است.ماهي

بي حوضش ميميردو كلاغ، بي پناه سياه تر ميشود فرشته بي بالش  به اوج نميرسد و انسان بي ايمان

انسان نيست.ايمان عشق است .عشق است كه مي پيچدو گرفتار ميكند.عشق رنگ خداست. و من

چقدر بي رنگم و من چقدر بيرنگم از خدا.

خدايا مرا در اغوشت بگير بگذار استشمام كنم بويت را.بگذار كمي با تو هم نفس شوم .

بگذار كمي خدايي شوم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 19:45  توسط zeinab  | 

به نام او که همیشه دلتنگ نگاهشم

سلام.

الان که دارم مینویسم صدای زنده یاد خسرو شکیبایی رو گوش میدم صداش تاثیر گذاری فوق العاده ای داره دو چیز شاخک های احساس منو تحریک میکنه یکی یه صدای خوب و پر از ارامش و یکی هم یه شعر خوب که باعث میشه یه مطلب ادبی به ذهنم خطور کنه ممکنه ارزش داشته باشه و ممکنه بی ارزش اینکه اون حرف زده شده ارزشمند حتما من نتونستم خوب عنوانش کنم.یه زمانی یکی از دوستان  بین شما برام کامنت گذاشت که زبان نوشته هام بیشتر کودکانه است منم یه شعر برای اولین بار در زمینه ی کودک گفتم. منتظر نقدتون هستم.

اتل متل شاپرک

بابایی میگه دخترک

*

عروسکت پس کجاست

یهو نزنیش کتک

*

مثل مامان پری جون

واسش لالایی بخون

*

مادر بزرگ بی بی جون

نشسته روی ایون

*

قراره واسه گل پری

بدوزه پیرهن و روسری

*

گل پری بی قراره

مامان میگه دوباره

*

وقتی صدام میکنه

میشم ما مان خونه

*

اروم بغل میکنم

می ذارمش رو پاهام

*

میگم مامان جون بخواب

ماهی خوابیده تو آب

امیدوارم با نگاه های انتقاد امیزتون باعث بهبود این شعر بشید

در پناه باران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 19:1  توسط zeinab  | 

به نام خدا که عاشقشم...

...

چقدر خوبه رهایی خدایا در اغوشت رها میشوم.

امتحانات تموم شد و اکسیژن دوباره داره به زندگیم بر میگرده.

و اما...

باران به فکر زمین نیستی زمین بی چاره چگونه جای بوس های ابدار تو را پاک کند.

کوتاه مختصر اما نمیدونم به  دل میشینه یا نه.؟؟

در پناه باران.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:7  توسط zeinab  | 

شاید روزی اینگونه کند روزگار برمن...

امروز روز تولدم بودُمثل بچگی ها یادم رفته بودُکه چند سالم شده.اما دیگه مامانم نیست که یواشکی تو گوشم بخونه که چند سالمه...

امروز اولین عروسکی رو که روز تولدم بابایی بهم هدیه دادُتودستم گرفتم ُبغلش کردمُ اشکام رو گونه هاش ریخت.

واسه لباس مخملی صورتی و روسری ابی فیروزه ای دلم لک زده... راستی عروسکم چقدر شبیه خودم شده.یاد حرف بابا افتادم که هر روز صبح بهم میگفت عروسک بابا.بابایی تازگی ها بهم میگن الزهایمر دارم.شاید واسه همینه که یادم رفته تو کدوم قطعه ی بهشت زهرایی.اما بابایی باور کن که یادمه هر روز صبح واسمون نون بربری داغ می خریدی.بابایی بین خودمون باشه اگر یه روز واسم رورواک گرفتی و واسه هر قدمی که جلو میرفتم ذوق میکردی حالا واسم ویلچر میارن اما دیگه هیچ کس از دیدنم ذوق نمیکنه.عروسکم هنوز تو بغلمه توچشام زل زده.موهاش مثل دندوناش سفید شده.چشماش مثل من کمسو.چقدر ژولیدس.امروز نوم واسه روز تولدم عصا اورده بود.اگر اولین بار عروسکمو بغل کردم و از شادی دور حیاطمون میدویدم. حالا باید عصا بگیرمو تو حیاط خونه سالمندان راه برم.بابایی هیچ وقت یادم نمیره شب یلداهارو که واسمون حافظ خونی میکردی .اولین نفر واسه من فال میگرفتی.اما حالا بابا سه شنبه شبا پیرمردای اینجا حافظ خونی دارن.من به یاد تو میافتم و برای روزگار تنهایی خودم مویه میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 0:26  توسط zeinab  |